$""پرستو کوچولو""$
این جا گرگان است. دانشگاه منابع طبیعی. صدای طبیعت. با دانشجویانی که به سرسبزی می اندیشند. دانشجویانی که نمی دانند سیاست چیست. این جا همه سبزند. فضای باغچه دانشگاه، خالی ست. می گویند شهید می آید. می گویند گمنام می آید. دل ها را می کشاند سمت جبه های جنوب. گفته اند در فاو پیدا شده. در عملیات والفجر 8 بوده. والفجر 8 با رمز یا زهرا. همانند مادرش گمنام می آید. اکنون که می خواهد به جمع ما بپیوندد، ایام فاطمیه است. یا زهرا شهید گمنام سلام شهید گمنام درود این جا جای توست. این باغچه خالی برای توست. می خواهیم با تو باشیم. می خواهیم در کنار تو باشیم. دلت نگیرد. ما هستیم. عده ای می گویند چرا شهید می آید؟ شهیدان عزیزند ام دانشگاه جای شهید نیست. می گویند این کار بی حرمتی به خون شهداست. از طرفی عده ای دیگر که در دل غوقای آسمان را دارند، می گویند اگر برادرمان بیاید، فضای دانشگاه معنوی می شود. این جا عطر بهشت می گیرد و ما می توانیم به شهدا ادای دین کنیم. نمی دانم چه بگویم؟ حق با کیست؟ همه به نظر راضی نمی رسند. اما مخالفان کم هستند. مشتاقان بی تاب، با عشق انتظار می کشند و حضور شهید را مایه ی دل گرمی و افتخار دانشگاه می دانند. عده ای هم به شوخی می گویند، شاید حضور شهید موجب حاجت روا شدن ما شود. در حالی که قلب هایشان مشتاق تر از دیگران است. بسیج به طور مشکوک و مخفی اعلام کرد در روز 3شنبه کلاس ها جهت همراهی با شهید، تعطیل می باشد. برخی که منتظرند کلاس ها آخر هفته تعطیل شود و چمدان بردانرد و بروند. ما ماندیم این ها با چه رویی بر سر خاک شهید می آیند؟ همه چیز آماده است. باغچه را گل باران کرده اند. غنچه های سرخ، سرباز زده اند. سر دری برای آمدنش بپا کرده اند. قبر را آماده ساخته اند و طنین یا حسین را در همه جا پخش نموده اند. این جا آماده است. اما دانشجویان چه طور؟ فاطمه یک اسمان ادراک بود فاطمه خورشید روی خاک بود قلب حق در سینه او می تپید از سر انگشتش نجابت می چکید چشم زمزم از غمش نمناک بود دامنش از اب کوثر پاک بود اسمانی بود صاف وبی کران قصه گویی بود در شهرکران خانه اش در سادگی ممتاز بود هر چه در ان خانه بود اعجاز بود گر چه یک زن با هزاران درد بود زن مگو او یک تنه صد مرد بود هیچ می دانی چرا ان بت پرست مست و بی رحمانه پهلویش شکست گفت من از حق حمایت می کنم از غدیر خم حفاظت می کنم من به دنیا مجتبی اورده ام کربلا در بطن خود پرورده ام این حقیقت همچو کوکب منجلیست بعد پیغمبر فقط حق با علیست یا علی درویش و صوفی نیستم فاش می گویم که کوفی نیست لیک می دانم که جز دندان تو هیچ دندان لب نزد بر نان جو لنگ لنگان طریقت را ببین مست مینای ولایت نیستند سرخوش از شهد هدایت نیستند دعای سال تحویل.کنار قبر امیرالمومنین. کنار مشتاقان. جای همه خالی حس و حالی که هر کس توان درک آن را ندارد. فضایی پر از عشق پر از غم پر از تنهایی فاطمه ی علی کجاست؟ کوفیان با تو چه کردند علی؟ من برای بیعت آمدم من برای تجدید پیمان آمده ام. دلم را جا گذاشتم. دعا می کنم باز هم قسمت شودم برم دعا می کنم قسمت همه مشتاقان شود
گریه دل را آبیاری میکند / خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است / دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است / دوست دارم گریه با لبخند را
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

مردم دور از حقیقت را ببین


* انگشت اشاره
* انگشت وسط
* انگشت انگشتری
* انگشت کوچک
* انگشتر به دست نمی کنم .
| Design By : Pichak |








